جستجو

تبلیغات



    عقربه
    ها می چرخند. صدای گنجگشان با طلوع سلانه سلانه ی آفتاب میزان است . اما در این
    خانه هنوز شب است . چند روز است که شب است. چیزی نمانده که باز ساعت شماطه دار دو
    دستی بر سر خود بکوبد از ناقوس ناکوکش سرسام بگیرد و در ذهن خسته ام آونگ شود.
    عادت کرده که هر روز این موقع با مشت به مغز آهنی اش بکوبم و باز خیره بمانم به
    همان پنجره ای که تصویر آخرین رفتنت را قاب کرده است. وقتی نیستی ثانیه ها سر به
    سرم میگذارند . وقتی همه حتی کلاغ ها ساکت می شوند بازی شان شروع می شود. مثل مطرب
    های ناشی رِنگ می گیرند و پژواکشان مثل خوره می افتد به جان دیوار اتاق. اصلا خانه
    ی بی وقت بی سامان این همه ساعت می خواست چه کند؟! از این همه فقط آن ساعت دیواری
    گرد صفحه سفید حال مرا می داند. اصلا خود من است. جا مانده ، خسته، خواب آلود. با
    ثانیه شماری که زورش می آید از هشت بگذرد. و مثل من خیره مانده رو به پنجره ای که
    آخرین تصویر رفتنت را قاب کرده است
    .
     


    این مطلب تا کنون 20 بار بازدید شده است.
    ارسال شده در تاریخ چهار شنبه 5 آبان 1395
    منبع
    برچسب ها : کرده ,ساعت ,

تبلیغات


    تبلیغات شما در این قسمت

پربازدیدترین مطالب

آمار امروز پنجشنبه 10 فروردين 1396

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده

تگ های برتر